دولت يار
هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست ببار، ابر بهاری، ببار، کافی نیست چنین که یخ زده تقویم ها هر روز هزار بار بیاید بهار کافی نیست به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند برای کشتن حلاج دار کافی نیست گل سپیده به دشت سپید می روید سپید بختی این روزگار کافی نیست خودت بخواه که این روزگار سر برسد دعای این همه چشم انتظار کافی نیست
ز اسماعيل جان تا نگذري مانند ابراهيم به کعبه رفتنت تنها نمايد شاد
شيطان را کسي کو روز قربان، غير خود را مي کند قربان نفهميده است هرگز
معني و مفهوم قربان را . . . عيدقربان، جشن رهيدگي از اسارت نفس و شکوفايي ايمان و يقين بر همه ابراهيميان مبارک باد
تمام راه ظهور تو با
گنه بستم دروغ گفته ام آقا كه
منتظر هستم كسي به فكر شما نيست
راست مي گويم دعا براي تو بازيست
راست مي گويم اگرچه شهر براي شما
چراغان است براي كشتن تو نيزه هم
فراوان است من از سرودن شعر ظهور
مي ترسم دوباره بيعت و بعدش
عبور مي ترسم من از سياهي شب هاي تار
مي گويم من از خزان شدن اين
بهار مي گويم درون سينه ما عشق يخ
زده آقا تمام مزرعه هامان ملخ
زده آقا كسي كه با تو بماند به
جانت آقا نیست براي آمدن اين جمعه هم
مهيّا نيست... چگونه؟ ! ای الهه ناز! با همه نیاز، به درگاه تو آمدهام تا قلم عفو بر در دریای گناهانم بکشی که که با دیدگانی پاک به زیارت آقا حجة بن الحسن (عج) برسم . ای محرم راز! با دل پر سوز و گداز، آمدهام تا به شب قدر حلقه گمشده انسانیتم را بیابم که مگر سالک راه تو شوم . ای خدای بی نیاز! با عطش و عشق و نیاز آمدهام تا به حق بهترین بندگانت، به حق سید رسولانت و به حق نالههای عصمت عالم ما را هم رنگی الهی بزنی تا خدایی خدایی شویم الهی آمین نشد ز یار سفر کرده ام مرا خبری در پای قدمگاه تو جان میگیرم چون اشک به سویت جریان میگیرم با پیچک سبز کاشی ایوانت می رویم و راه آسمان میگیرم ***
آمدهام به کوی تو گر تو کنی نگاه من
ناز خرج ز روی تو گر تو دهی شفای من
و آنجاست که این عبد سراپا تقصیر روی به سوی حقیقت عالم میکند و منشور آیندهای مبهم را از دست مولامان حجة بن الحسن (عج) بر میگیرد .
لطیفا! حال که در رحمتت را به روی ضعیفان و ثروتمندان معنویت گشودهای ! چگونه میشود این عاشقی که در دام بلای دوست گرفتار است به خود واگذاری؟
چگونه میشود آن حال و هوای شبهای قدر را از من بستانی تا در این بحر فانی دست و پا زنم . . .

نیامد از سر کویش نشانی و اثری
نسیم صبح بکویش اگر کنی گذری
بگو به دوست که ما را زخاطرت نبری
به سرو ناز اگر قامتت کنم تشبیه
غلط بود که تو از سرو ناز ، نازتری
سحر به یاد تو از خواب ناز برخیزم
به این امید که ببینم جمال تو سحری
کریم ، در به روی بینوا نمی بندد
گشای درب حریمت بروی در بدری
زهجر تو کف افسوس میزنم بر هم
چرا که زآتش هجران نمانده بال و پری

از جنگ بر می گردی،خدا می داند که به جنگ رفته بودی.خاک روی پیراهنت را می
تکاند و نشان لیاقتی به تو می دهد.نشان لیاقتش اما مدالی نیست که بر گردنت
بیاویزی.نشان لیاقت خدا تنها چند خط ساده است.خط های ساده ای که بر پیشانی
ات اضافه می شود.و روزی می رسد که پیشانی ات پر از دستخط خدا می شود.
آیینه ها می گویند آن کس زیباتر است که خطی بر چهره ندارد.آیینه ها اما
دروغ می گویند.دستخط خدا بر هر صفحه ای که بنشیند،زیبایش می کند.
جوانی بهایی ست که در ازای دستخط خدا می دهیم.دستخط خدا اما بیش از اینها
می ارزد،کیست که جوانی اش را به دستخط خدا نفروشد!
| Design By : Night Melody |

